تبليغاتX
فیفیل

فیفیل

سلام!

* خانه خاله شمسی، خیابان نهم بلوچستان گیشا بود. درست چسبیده به پارک وی( بزرگراه چمران). گیشا را خیلی دوست داشتم. تمام تابستانهای کودکیم به امید پنجشنبه و جمعه هایی بودم که دوره فامیلی می رسید به خانه خاله. کوچه پس کوچه های بلوچستان را بیشتر از محله خودمان بلد بودم. بلوچستان یک سوپر بلوچ داشت. واقعا سوپر بود نه بقالی. در آن سالهای پر از توپ و تفنگ و جنگ و ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش، انواع شکلاتهای خارجی و نوشیدنیهای مجاز شگفت انگیز و خیلی چیزهای دیگر در سوپر بلوچ پیدا می شد. یادم هست که به نظرم خیلی بزرگ بود. یک مغازه بسیار طولانی بسیار عمیق. وارد مغازه که می شدم قدم اندازه ای بود که فقط ویترین یخچالهایش را ببینم که پر بود از شگفت انگیز ها. دوره فامیلی بهم خورد. بزرگتر شدیم . شوهر خاله فوت کرد و خاله از آن محله رفت. یکی دوماه پیش که برای مصاحبه رفته بودم شرکت آب نیک، وقتی منتظر بودم که نازنین بیاید و برویم خانه ما، تا بلوچستان قدم زدم و رفتم و رفتم تا رسیدم به سوپر بلوچ! سوپر بزرگ دوران کودکی، شده بود یک بقالی به تمام معنی. آنقدر کوچک بود که دو نفر آدم هم تویش جا نمی شدند. مانده بودم که من خیلی بزرگ شده ام یا سوپر خیلی کوچک و پیر شده! یک آب معدنی خریدم و آمدم بیرون....

** صبح خیلی زود رسیدیم میدان آرژانتین. قرار شد ۱۰ دقیقه ای در ماشین بنشینم که دیگر خیلی هم زود نباشد. یکهو دیدیم که یک رفتگر جوان، نشست پشت ماشین. با توجه به سابقه قبلی، گمان کردیم که چیزی زیر ماشین ریخته و او می خواهد تمیز کند. حامد می ترسید که گاز بدهد و برود جلوتر چون آقا دقیقا جلوی اگزوز نشسته بود. پیاده شدم بگویم برود عقب تر که ما برویم و به کارش برسد. دیدم که دارد دست و صورتش را با دود اگزوز گرم می کند! مانده بودیم چه کار بکنیم. من که اینقدر هول شدم که نمی دانستم که بروم یا بمانم. بیچاره هراسان بلند شد و رفت سر کارش که لایروبی جوی آبی در خیابان بخارست بود. از شانس بدم دستکش سوغات عمه که رویش پر بود از قلبهای صورتی دستم بود. رفتم و گفتم" دستکش دخترانه است. اما دستت را گرم می کند. می خواهی؟" گرفت و سرش را انداخت پائین و زور زد که درچه منهول جوی را در بیاورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 8:41  توسط فیفیل  | 

سلام!

* نمی دانم چرا دلم اینقدر شور می زند. خانه بودم حتما " اسفند " دود می کردم. کاش آخر این هفته تعطیل نبود. نمی شود تعطیلی را جابجا کنیم؟ جای نسکافه داغ خانم معارف وند معلم عزیز زبان انگلیسم خیلی خیلی خالی. جای گپ زدنهایمان هم.

** این لینک را برای " عزیز نسین " خوانها می گذارم. اصلش گویا مربوط به سایت فارسی بوک است. دلم برای کتاب چاخان خیلی تنگ شده بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 11:58  توسط فیفیل  | 

سلام!

* دلم می خواهد بنویسم. اما نوشتنم نمی آید. تمام خیابان ما، پرشده از درختهای کاج و بابانوئل و آدم برفی و شمع های رنگارنگ و جور وا جور. تمام ویترینها برف مصنوعی می بارند. فکر می کنم که کاش امسال کریسمس سبز نداشته باشند ارمنیها. کاش کریمسشان سفید سفید باشد. می خواهم بنویسم که دلم می خواهد دوباره سریال شب دهم را ببینم. دلم شربت زعفرانی می خواهد با یک دنیا تخم شربتی. دلم قیمه پلوی نذری حسینیه خوزستانیهای بازار تهران را می خواهد با یک عالمه خلال پسته و بادام. هنوز بعد از ۲۰ سال مزه اش زیر زبانم است. دوست دارم بروم و آن شمعدان نقره ای مغازه دکور را بخرم اما حوصله ندارم تا سر خیابان پیاده بروم. دیروز مهندس ملک بد جور پیله کرده بود به پیشنهاد فنی بتن بستر. چقدر گانگستر بازی در آوردیم تا متنش را آنطور که من می خواستم تغییر بدهیم. کم مانده بود کله همدیگر را بکنیم. از وقتی فهمیده می خواهم بروم، خیلی دست به عصا با من رفتار می کند و پسر عزیزش هم که جواب سلام احدی را بلند نمی دهد و فقط سر تکان می دهد، هر روز صبح می آید اتاق من سلام می کند! سهم بیمه بیمه تامین اجتماعی بیشتر شده! با این وانفسا! یادم هست که تخم مرغ از دانه ای ۵ تومان می خواست بشود ۷ تومان، مادربزرگم می گفت" عجب دوره وانفسائی شده!" خدا بیامرز نیست که ببیند شانه تخم مرغ شده ۴۵۰۰ تومان! شهرزاد یک عالمه آهنگ چرند ریخته روی " هوشنگ" ( ام پی تری جان). دیروز در خیابان کریم خان دلم می خواست زنگ بزنم و یک دنیا دعوا کنم. آخر با سلیقه "کنی راجرز" ی من، حسین نقطه؟؟؟؟ چقدر می تواند جذاب باشد برایم؟ آقای راننده انوبوس، صدای رادیو را رسانده به عرش. یک خانمی از انتهای اتوبوس مدام جیغ می کشد که" بگویید صدایش را کم کند!" دوبار ه می گوید: " مگه کری! خوب خودت گوش بده!" منهم نشسته ام و مدام خمیازه می کشم و به حرف مادری گوش می کنم که برایم درد دل می کند که " پسرش گوشیش را خاموش کرده و اگر می دانست که مادرش در حال بال بال زدن است از نگرانی، حکما این کار را نمی کرد!"

( فکرهایم به پریشانی همین نوشته است این روزها! شاید می خواستم حالم را ثبت کنم!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:1  توسط فیفیل  | 

سلام!

* دلم برایت خیلی تنگ شده! خیلی تنگ! بیشتر از دیدارهای چند ساعته هفتگی. امروز درست وقتی کنارت نشسته بودم، وقتی نازنین داشت جک تعریف می کرد، احساس می کردم که خیلی خیلی دلم برایت تنگ شده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:41  توسط فیفیل  | 

سلام!

* شکر تلخ را می خوانم! جعفری شهری شهر باف. جای فعالین حقوق زنان خالی! انصافا که دست مریزاد جناب آقای "آمیرز باقر" !البته یک مقدار زیادی کتابش زیادی ثقیل است. از آن کتابهایی است که دلت می خواهد بخوانی و وقتی می خوانی یک طوری می شوی که از کتابخواندن بدت می آید. درست مثل " کلیدر" !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:8  توسط فیفیل  | 

سلام!

* دیشب تصمیم گرفتیم اسم " گلدونه خانوم" را به " تیمور لنگ " تغییر بدهیم. یعنی در یک لحظه با شکوه بین خواب و بیداری به من الهام شد. جهت ثبت در تاریخ نوشتم! آخر " گلدونه خانوم " سابق که شناسنامه ندارد!

** اتوبوسهای جدید را دوست ندارم. زیادی روشنند! آدم هیچ حریم خصوصی ای ندارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 9:35  توسط فیفیل  | 

سلام!

* دوباره گلدونه خانوم کار دستمان داده! دوباره حامد می خواهد یک ماشین جدید بخرد! دوباره بین مکانیکی سارو، منزل حامد اینها، محل کار و خانه رویایی در رفت و آمد هستیم. "ترموستات" گلدونه خانوم خراب شده! با اینکه شش ماه پیش تعویض شده بود، اینقدر قطعه سازان "مید این وطن" کار درست هستند که قطعه بینوا به دلیل عالی بودن تراشکاری و همت دانشمندان هسته ای و انرژی ا*تمی شش ماهه خراب شده! بعد از تعویض آمده ایم خانه حامد اینها که در حیاط بنشینیم و ببینیم جایی آب لیک!!! دارد یا ندارد.( اینقدر این سارو جان با دقت است که مطمئن هستیم یک جای کار می لنگد و حتما از یک جائی قطرات آب سر بر می آورند و همینطور هم می شود! اما سارو اینقدر مکانیک خوبی است که می شود بی دقتی هایش را بخشید!) مادر جان حامد از یک جائی توی پاسیو، یک شیشه سس مایونز در می آورد! دقیقا به شیوه "اجی مجی لا ترجی!" می گوید:" این ترموستات قدیمی ا ست! از این جدیدیها بهتر نیست ؟  ترموستات را دوباره عوض کنید!" چشمهایم دارند گرد می شوند! حامد که قهقهه می زند:" این مال پیکانه! به پراید چه ربطی داره!" مطمئن هستم چشمهایم به قطر کره زمین شده اند! آخرین پیکان خانه حامد اینها مربوط می شود به یک سال بعد از تولد حمید. یعنی حدود سال ۶۲! علاقه به جمع آوری چیزهای به درد نخور را درک نمی کنم. آخر خودم چیزهای بدرد بخور را هم دوست ندارم جمع کنم! به شوخی مملو از جدیت می گویم:" مامان! باید یک مراسم فنگ شوئی در خانه شما راه بیندازیم ها!" لبخند می زند. اما از ورای لبخند مهربانش، کلمه ایشششش را می شنوم. به بلندای آسمان!

( این خانواده ۳۵ سال است که در این خانه ساکن هستند. شاید یک دلیل اینکه دلشان نمی آید اینجا را بفروشند و بروند یا بکوبند و بسازند، همین گنجهای پنهان باشد!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 7:51  توسط فیفیل  | 

سلام!

* کتاب ماه همشهری را خریده ام. مارکز آخر محاصبه اش گفته: " برای بدست آوردن چیزی که تا حالا نداشته ای، باید کسی شوی که تا حالا نبوده ای!" گفتم به تو هم بگویم.

** خسوف واقعا ارزش ۸۰۰/۸ تومان را داشت! با متن اصلی که مقایسه کنی، تقریبا هیچ سانسوری ندارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 16:32  توسط فیفیل  | 

سلام!

* بوی میوه فروشی ها در آستانه فصل سرد، بهترین بوی دنیاست. بوی ترش و شیرین پرتقال و نارنگی و کیوی! یک بار امتحان کن!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 11:17  توسط فیفیل  | 

سلام!

* من همین دور و برها هستم اما نوشتنم نمی آید! شاید وقتی دیگر!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:53  توسط فیفیل  |